رفاقت قصه ی تلخی ست که از نامش گریزانم !
می خوام این بلاگ رو ببندم!!! حذف نه، ولی هیچی دیگه توش نوشته نمیشه. می خوام برم یه جایی که جدید باشه من جدید باشم دوستام جدید باشن... خود جدیدمو بسازم... که کسی منو نشناسه... بتونم راحت حرفمو بزنم... خالی شم. همتونو خیلی دوست دارم. موفق باشین خداحافظ........... اما همچنان حکایت باقیست....:(
ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده
کارم
از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
بعضی ها قیده همه چیرو زدن بعضی ها اسیر اقبال بدن
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا امدن
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
هر کجا پا میزارم هر جا که میرم پیشه چشمام میبینم حلقه داری
ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
مرگ تدریجی شده هستی برام نقش خنده دیگه مرده رو لبام
ای خدا هر کسی از راه می رسه می کنه چاه دو رنگی پیش پام
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم
امسال هم داره تموم میشه . چند روزی بیشتر تا امتحانات خرداد نمونده. انگار همین دیروز بود وارد دبیرستان شدم با خودم گفتم امسال از اول خودم به خودم سخت می گیرم که کسی بهم سخت نگیره... اوایل خوب پیش رفت ولی از دی به بعد..... نمی خونم کم میارم می خونم بازم کم میارم. دلم می خواد فقط 1 ماه بهم اجازه بدن مثل 1 انسان نرمال باشم حداقل شبی 8 ساعت بخوابم، ناهار سر فرصت بخورم. دارم عین مار پوست میندازم... این همه کار کنم که چی؟! که حتی نمیدونم پس فردا شانسم چه رشته ای کجا قبول میشم؟! دوباره دانشگاه هم که رفتم دوباره درس!!! نمیکشم دیــــــــگه!!!هر ادمی یه ذره جون داره مال من تموم شد. این روز ها برای زندگی کردن منه ولی همه فکر می کنن الان باید حاظر شم تازه برای زندگی اما این روزا که میگذره باید مال من باشه و زندگی من محسوب میشه. از دادن امتحانات خرداد هم خوشحال نیستم چون میدونم باز بعدش مدرسه هست + کلاس زبان؛ یعنی تعطیلات تابستانی وجود نداره... از سال اولش که اینجوری باشه .... من همه ی اینارو پذیرفتم و دارم باهاش کنار میام صدامم در نمیاد البته این مشکل من نیست فقط. امریکا اروپا دانش اموزاش اندازه ی ما هم جون نمیکنن ولی از ما جلوترن چطوری؟! تف به این زندگی دیگه وقت ندارن بشینم اینجا زار بزنم باید برم به بدبختیام برسم....
ابی دریا قدغن.....شوق تماشا قدغن.....عشق دو ماهی قدغن.....با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن.....رقص سایه ها قدغن.....کشف بوسه بی صدا به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی.....بگو هر چی باید بگی.....غزل بگو به سادگی.....بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن.....گلایه کردن قدغن.....عطر خوش زن قدغن.....تو قدغن.من قدغن
برای روز تازه اجازه بی اجازه
شب که مياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟
—————————
دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده
بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده
—————————
میان این همه راه
که به تو نمی رسد
چه سخت است
راه تو را گم کردن !
—————————
روزي كه از توجداشم روز مرگ خنده هامه
روزتنهايي دست هام فصل مرگ خنده هامه
—————————
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی عشق اسارت قهر آشتی همه بی معنا بود
—————————
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب
—————————
كاش قلبها وسعت مى گرفت
شمع با پروانه الفت مىگرفت
كاش توى جاده زندگى
خنده هم از گريه سبقت مىگرفت
—————————
من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه
اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه
من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه
آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه
—————————
قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند.
نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود.
گاهي وقتا زندگي كردن پرنده ها توي قفس از هر كاري بهتره به شرطي كه اون پرنده تو باشي و اون قفس دل يارت
—————————
اگر با گريه دريايي بسازم اگر با خنده رويايي بسازم اگر خنده شود در من فراموش اگر گريه شود با من هم آغوش تو را هرگز نخواهم كرد فراموش
—————————
میگن اخر معرفت اون قدر دوره که عمرادم کفاف نمیده که بهش برسه اما یه اسمس فرستادم برای اونیکه اخر جاده معرفت ایستاده.
—————————
گل اگرخشک شودساقه ی ان میماند عشق اگردورشودخاطره اش میماند
در میان همگان گشتم و عاشق نشدم / تو چه کردی که تو را دیدم و دیوانه شدم.
—————————
خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
—————————
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی ها
—————————
هر وقت خواستی تو آسمون یه ستاره واسه خودت انتخاب کنی همیشه اون کم رنگه رو انتخاب کن. چون همه به پر رنگه نگاه می کنن اونم به همه نگاه می کنه.
—————————
به نام ستاره ی شب تاریکم…یک شب خوب تو اسمون…یک ستاره چشمک زنون…خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون
و دانش اموزانی
نه پتو مسافرتی فقط طبق تجربه بدست امده از تعداد بچه هایی که شب ضعف کرده و لرز کرده بودن
پ.ن: تمامی این اتفاقات در پادگانی(مدرسه) در تهران اتفاق افتاده است که قصد دارد، به نحوی ما را مستقل و باهوش و منظم و دارای قدرت برنامه ریزی بار بیاورد!!!!
دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۱۲ در روستای مزینان از
حوالی شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دین بوده اند…. پدر پدر
بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس
قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده حکیم اسرار (حاج
ملاهادی سبزواری) محسوب می شد. پدرش استاد محمد تقی شریعتی (موسس کانون حقایق
اسلامی که هدف آن «تجدید حیات اسلام و مسلمین» بود) و مادرش زهرا امینی زنی روستایی
متواضع و حساس بود. علی حساسیتهای لطیف انسانی و اقتدار روحی و صلاحیت عقیده اش را
از مادرش به ودیعه گرفته بود. علی به سال ۱۳۱۹ در سن هفت سالگی در دبستان ابن یمین،
ثبت نام می کند، اما به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور ـ تبعید رضا شاه و اشغال کشور
توسط متفقین ـ خانواده اش را به ده می فرستد و پس از برقراری آرامش نسبی در مشهد
علی و خانواده اش به مشهد باز می گردند. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در ۱۶ سالگی
سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی
شد. در سال ۳۱، اولین بازداشت علی که در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حکومت و
طرفداری همه جانبه او از حکومت ملی بود، واقع شد. در همین زمان یعنی ۱۳۳۱ وی که در
سال آخر دانشسرا بود به پیشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحمید
جوده السحار) می کند. در اواسط سال ۱۳۳۱ تحصیلات علی در دانشسرا تمام شد و پس از
مدتی شروع به تدریس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و همزمان به فعالیتهای سیاسیش
ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نیز در همین دوره نوشته شده است. در سال ۱۳۳۴ پس از
تاسیس دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده مسئول
انجمن ادبی دانشجویان بود در همین سالهاست که آثاری از اخوان ثالث مانند کتاب
ارغنون (۱۳۳۰) و کتاب زمستان (۱۳۳۵) و آخر شاهنامه (۱۳۲۸) به چاپ رسید و او را سخت
تحت تاثیر قرار داد. در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی
که پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده که علی شریعتی یکی
از اعضا آن جمعیت بود). آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشکده ادبیات منجر
به ازدواج آن دو در سال ۱۳۳۷ می گردد. و پس از چند ماه زندگی مشترک به علت موافقت
با بورسیه تحصیلی او در اوایل خرداد ماه ۱۳۳۸ برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می شود.
در طول دوران نحصیل در اروپا علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی
افریقا و آسیا، آشنایی پیدا کرد و به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در ۱۹۶۱
تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود
که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله دکتر علی شریعتی شد. دولت فرانسه
که با بررسی وضع سیاسی او، تصمیم به اخراج وی گرفت اما با حمایت قاضی سوسیالیست
دادگاه، مجبور می شود اجرای حکم را معوق گذارد. وی در سال ۱۹۶۳ با درجه دکتری
یونیورسیته فارغ التحصیل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ایران
بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگیر شد…
پس از بازگشت از
اروپا
پس از پنج سال تحصیل و آموختن و فعالیت سیاسی، در اروپا، بازگشت به فضای راکد و بسته جامعه ایران و آن هم تدریس در دبیرستان بسیار رنج آور بود، سال بعد (وی) پس از قبولی در امتحان به عنوان کارشناس کتب درسی به تهران منتقل می شود و با آقایان برقعی و باهنر و دکتر بهشتی که از مسئولین بررسی کتب دینی بودند، همکاری می کند. ترجمه کتاب «سلمان پاک» اثر پروفسور لوئی ماسینیون حاصل تلاش او در این دوره است. از سال ۱۳۴۵ او به استادیار رشته تاریخ در دانشکده مشهد استخدام می شود. موضوعات اساسی تدرس او را می توان به چند بخش تقسیم کرد: تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی. از همان آغاز روش تدریس، برخوردش با مقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگر استادان متمایز می کرد. چاپ کتاب اسلام شناسی و موفقیت درسهای دکتر علی شریعتی در دانشکده مشهد و ایراد سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد در تهران موجب شد که دانشکده های دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی کنند این سخنرانیها از نیمه دوم سال ۱۳۴۷ آغاز شد. مجموعه این فعالیتها مسئولین دانشگاه را بر آن داشت که ارتباط او با دانشجویان را قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی ـ فرهنگی بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پی این کشمکشها و دستور شفاهی ساواک به دانشگاه مشهد کلاسهای درس او، از مهرماه ۱۳۵۰، رسماً تعطیل شد. از اواخر آبان ماه ۵۱ بخاطر سخنرانی های ضد رژیم، زندگی مخفی وی آغاز شد و پس از چند ماه زندگی مخفی درمهرماه سال ۱۳۵۲ خود را به ساواک معرفی کرد که تا ۱۸ ماه او را در سلول انفرادی زندانی کردند؛ که نهایتاً در اواخر اسفند ماه سال ۵۳ او از زندان آزاد می شود و بدین ترتیب مهمترین فصل زندگی اجتماعی و سیاسی وی خاتمه می یابد. در این دوران که مجبور به خانه نشینی بود؛ فرصت یافت تا به فرزندانش توجه بیشتری کند. در سال ۵۵، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت یافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شریعتی نهایتا در روز ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۶ از ایران، به مقصد بلژیک هجرت کرد و پس از اقامتی سه روزه در بروکسل عازم انگلستان شد و در منزل یکی از بستگان نزدیک همسر خود اقامت گزید و پس از گذشت یک ماه در ۲۹ خرداد همان سال به نحو مشکوک درگذشت و با مشورت استاد محمد تقی شریعتی و کمک دوستان و یاران او از جمله شهید دکتر چمران و امام موسی صدر در جوار حرم مطهر حضرت زینب (س) در سوریه به خاک سپرده شد
در باغ تیمارستان، جوانی رنگ پریده اما زیبا روی و اعجاب برانگیز دیدم. روی نیمکت در کنار او نشستم و پرسیدم، چرا اینجا هستی؟ با تعجب به من نگاه کرد و گفت: این یک سوال نابجا و ناشایست است اما پاسخ ان را می دهم. پدرم از من خواست تا مانند او باشم. عمویم نیز چنین بود. مادرم هم می خواست مانند پدر، پر اوازه باشم. خواهرم دوست داشت مانند همسرش دریانورد باشم. برادرم می پنداشت باید مانند او قهرمان ورزشی باشم. معلمان نیز بر همین منوال، از دکترای فیلسوف گرفته تا استاد موسیقی و منطق، هریک از انان می خواستند تصویری از چهره ی انان در اینه باشم. بدین سبب به اینجا امدم زیرا این مکان را جایی امن یافتم. اینجا لااقل می توانم خودم باشم و لاغیر. ناگهان به من رو کرد و گفت: حال به من بگو، ایا نصیحت دیگران و خواسته ی انان برای به کمال رسیدن تو باعث گردید تا به اینجا کشیده شوی؟ گفتم:نه! من تنها یک زائرم. گفت:پس تو یکی از کسانی هستی که در تیمارستان ان طرف دیوار زندگی می کنی!
(جبران خلیل جبران)
اورده اند که روزی ؟ و ؟؟ را پدر قصد تعلم بنمودی، هر دو را بر تخته سنگی بنشاندی و نبشتن بیاموزیدی. انان گاه بر خشت خام بنبشتی و از این طریقت علوم و دوانیش (دانش ها) بسیار بیاموختندی و سالیانی را بدین ره بپیمودندی و کسب فضایل نمودی. اندر این احوالات بود که پدر قصد نمودندی ان دو ولد را حساب دیفرانسیل بیاموزیدی و در این راه جهد وافر نمودی، لیکن ؟؟ که از هوش و خرد بهره ای نبرده بودی هر انچه در توان داشت به کار بستی و در فهم ان مجاهدت نمودی، لیک موفق نشدی...
[متاسفانه این قسمت از نوشته از بین رفته است]... بر نوبت امتحان پایان ترم، ؟؟،؟ را بگفتی: من قربانت برومی، من دورت بگردمی... سر امتحان تست ها را برای من پدال کردندی؟ ؟پذیرفتی و به رست پیشین و مرافقت دیرین، بر خواست برادر موافقت نمودی. لکن سر جلسه بی معرفتی بکردی، هی ناز و عشوه امدی و تست ها را پدال نزدی و برگه را دو دستی چسبیدی و روی ان خیمه زدی! ؟تند تند می نبشتی و ؟؟ را دق بدادی. هی بنبشتی و ؟؟ را دق بدادی، وقت تمام بشدی و ؟؟ همه را تک گزینه بزدی، بر امید پاس.
؟؟ بعد از جلسه شاکی بشدی و ؟ را بگفتی:"از چه مرا نرساندی؟" ؟ بگفتی:" مرا در این راه رنج بسیار بودی و ممارست فراوان نمودی. شب های بسیار در غار ها بیتوته کردمی و هی خر زدمی و در این طرق کتب بسیار ورق ورق کردمی و تیکه پاره کردمی و جازوات کاثرات(جزوات تکثیری) جویدمی، من این منزل را به مشقت طی کردمی و روا نباشد که انسان تعطیلی چون تو را تقالب رساندمی".
؟؟ که ضد حال عظیمی بخوردی خر ؟ را بگرفتی و کارشان به دعوا کشیده شدی و در این راه شیطان بر ؟؟ نازل شدی، او را بر کاری شوم تحریص نمودی و وی فریب شیطان را بخوردی نعره ای از سر خشم کشیدی و بالفور بیل خود را به هوا بیافراشتی و < را تا زمین بکوفتی و چنین بودی که خون در زمین ریخته شدی و این حکایت از بهر ان گفتمی تا اگاه باشی از عاقبت پدال نزنان و تقلب نرسانان و بدانی که خرخوان را عاقبتی شوم در انتظار است.
چه بسازی چه نسازی دل من کوک با سازت
همه اوج غرورم سهم قلب بی نیازت
حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت
واسه من کافیه رویات واسه من بسه خیالت
آرزم بودن کنارت حتی یک لحظه تو خوابت
چه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جواب
جاتو هیچکس نمیگیره تو این قلب حقیرم
اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی میمیرم
چه بری تنهام بزاری چه بمونی تو کنارم
عاشقانهات باهامن من به قصه هات دچارم
نه! امسال، سال من نیست و...!
تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و
چشاتو دزدکی دیدم، تو قهوه ات فال من نیست و
نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و نمی دونی
تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست و
از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست و
نه تو، نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیست و نمی دونی
تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و
یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و
بهارش اینجوری باشه، نه! امسال سال من نیست و ...
نمی دونی ...نمی دونی... نمی دونی![]()
یك دسته از جشنهای اقوام آریایی، جشنهای آتش است كه از میان دو جشن سده و جشن چهارشنبه سوری از شهرت بیشتری دارد. جشن آذرگان و جشن شهریورگان نیز از جشنهای آتش بودهاند كه فراموش شدهاند.
جشن سوری یا چهارشنبه سوری كه اینك در شب چهارشنبه آخر سال با مراسم و آداب ویژهای برگزار میشود، یكی از جشنهای پرشكوه و سرشار از مراسم و شعایر بوده است.
شواهد دلالت بر آن دارد كه این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سدههای دهم معمول شد.
هاشم رضی در كتاب گاه شماری و جشنهای ایران باستان، درباره چهارشنبه سوری می نویسد: «ایرانیان در یكی از چند شب آخر سال جشن سوری را كه عادت و سنتی دیرینه بود، با آتشافروزی همگانی برپا میكردند.
اما چون اساس تقسیم آنان در روزشماری بر آن پایه نبود كه ماه را به چهار هفته با نامهای كنونی روزها بخش كنند، لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال چنین جشنی برگزار نمیشد. روزشماری كنونی بر اثر ورود اعراب به ایران باب شد. بیگمان سالی كه این جشن به شكلی گسترده بر پا بوده مصادف با شب چهارشنبه شده است و چون در روزشماری تازیان چهارشنبه نحس و بدیمن به شمار میآمده از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله میكوشیدند نحوست چنین شبی را از بین ببرند.»
یكی از مراسم قابل توجه در شب چهارشنبه سوری و سایر مراسم زرتشتیان، فراهم آوردن آجیل مشكل گشاست. زرتشتیان به این آجیل هفت مغزینه لرك میگویند.
این آجیل كه به آجیل گهنبار هم معروف است شامل هفت مغزینه یا میوه خشك است: پسته، بادام، سنجد، كشمش، گردو، انجیر و خرما كه گاهی در لابهلای این آجیل تكههای كوچك نبات و نارگیل هم دیده میشود. این آجیل در مراسم مختلف زرتشتیان از جمله: آفرین گانها، گهنبارها، جشنخوانی، جشننوزادی و در مراسم سدره پوشی و سایر اعیاد به مدعوین داده میشود
زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از ددیه من رفتی لیک
دلم از مهر تو کنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
Be My Valentine, for I
Be my Valentine, for I
Each day have thought of you.
My whole life couldn't manage what
Your ready smile can do,
Vanquishing my loneliness
As though all light were new.
Let me be your Valentine
Even as you're mine,
Needing what I have to give
That each might each define
In friendship and in harmony,
Now you, now I the melody,
Each helping each to shine
ماجرای والین تایم( طنز ) ![]()
دو روز قبل از ولنتاين:
پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل حقوق يه ماهت رو براش خرج كنیها!!! از من ياد بگير! هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!
پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!
دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من هنوز هيچكی رو پيدا نكردم كه خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پيسی!!
دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه خورده زرنگ بازی در بياری تو هم امسال مثل من دو تا كادو ميگيری!
شاگرد رستوران: اوسا؟ اين غذاهايی كه اضافه مونده رو چيكار كنيم؟
صاحب رستوران: بذار تو يخچال دو سه روز ديگه كه ولنتاين ميشه اينجا شلوغ ميشه استفاده ميكنيم!
شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ اين گلها داره پلاسيده ميشه! بريزمشون دور؟
گلفروش: چی چی بريزيشون دور؟؟! همين ها رو يكی دو روز ديگه که ولنتاين رسيد مردم تو صف واميستن كه دو سه برابر قيمت بخرند!!
سرباز اولی: حسينی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد بالاخره؟
سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه بايد برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه نرفت! گفت كه بايد بمونی اين هفته سرمون شلوغه! بايد عشاق رو بگيريم بندازيم توی مينی بوس!
طلافروش اولی: آقای جواهريان؟ به نظر شما اين همه جنس بنجل توی انبار داريم چيكارشون كنيم؟
طلافروش دومی: كاری نداره كه عزيز من! همه رو بيار بزار تو ويترين... بهت قول ميدم اين دو سه روز آبشون ميكنی!!
دو روز بعد از ولنتاين:
شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست ميگفتی ها!
شاگرد رستوران: اوسا! شما راست ميگفتين ها!
طلافروش اولی: آقای جواهريان! راست ميگفتی ها!
سرباز اولی: جناب سروان راست ميگفت ها!
پسر دومی: مهدیجون راست ميگفتی ها! عجب خريتی كردم!
دختر دومی: ديدی راست ميگفتم! خر زياده!!!